ندای طریقت



کجاست مرغ خوش الحان

قسم به عشق که دست از تو بر نمی دارم

شراب لعل لبت را به جان خریدارم

دمی نشد که نسوزم ز داغ هجرانت

بیا خموش کن این سینه شرر بارم

بریز باده و با یک اشاره شادم کن

که از فراق جمال تو سخت بیمارم

کنار گل بنشینم به یادت ای گل ناز

ز داغ هجر تو خون از دو دیده می بارم

به راه وصل تو افتاده ام به دام بلا

ز گریه در یم خون حالیا گرفتارم

اگر به راه تو من جان دهم نمی پرسی

کجاست مرغ خوش الحان باغ و گلزارم ؟

غبار خاک ره تو نوید وصل دهد

خوشا دمی که رسد لحظه های دیدارم

طریقتی نکند فاش راز خویش به کس

تو آگهی ز شرار دل و ز اسرارم


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها :

جام وصال

تا کی به راه وصل تو باشد نگاه من

تا کی رود به سوی سما دود آه من

تا کی به دشت و کوه و بیابان گذر کنم

یابم تو را که شوی تکیه گاه من

این ساحت خزان دلم را بهار کن

تا بشکفد چو غنچه نرگس نگاه من

هر شب کنار چشمه نشینم به اشک چشم

شاید در آب دیده شود عکس ماه من

جام وصال کی به لبم آشنا کنی

بر گو که غیر عشق چه باشد گناه من

روز ازل به روی تو تکبیر گفته ام

دل تا ابد بسوزد از این اشتباه من

راه طریقتی نبود جز طریق عشق

افکن فوغ دیده و بگشای راه من

تا بر سرم قدم ننهی جان نمی دهم

در سینه آتشی ست که باشد گواه من


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها :

دلباخته ی اویم

با اشک مژه شویم خاک در میخانه

تا از کفت ای ساقی نوشم دوسه پیمانه

ساقی تو ز جا برخیز ، می آر و به جانم ریز

تا آنکه کشم از دل من نعره ی مستانه

کن بی خبر از خویشم هر لحظه نیندیشم

فارغ شوم از رنج و از اینهمه افسانه

دلباخته ی اویم جز یار نمی جویم

نه بیم رود از شیخ ، نه طعنه ی بیگانه

خط ره جانان را هر کس نتوان پیمود

جز آنکه فدا سازد جان در ره جانانه

در محفل رندان یک هشیار نمی بینم

افتاده به پای خم ، یکسر همه دیوانه

از پیر طریقت می ، باید به ادب گیرم

تا آنکه بیابم من آن گوهر یکدانه


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها : آنکه

جانم بسوخت

ای گلعذار ، قلب مرا شعله ور مکن

افکنده ای به دام ، مرا خون جگر مکن

هردم زند شراره ی عشقت به جان و تن

هر لحظه با اشاره ی خود بیشتر مکن

روز ازل سرشته گلم را به آب غم

در بحر عشق اینهمه زیر و زبر مکن

پایم به گل نشسته نگارا ز سیل اشک

پیراهنم ز خون دل و دیده تر مکن

جانم بسوخت تا شدم آگه ز راز عشق

بیگانه را ز راز نهانم خبر مکن

جانا تمام عمر عنانم به دست توست

جز روی لطف بر من عاشق نظر مکن

خواهد طریقتی به ره دوست پر کشد

وی را به سنگ حادثه بی بال و پر مکن


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها : جانم بسوخت

من سوخته ام

ای یار به یک نگاه آبم کردی

از آتش عشق خود کبابم کردی

آن دم که زدم بوسه به لعل لب تو

سرمست از آن جام شرابم کردی

افتاده به دام سر زلف تو ، منم

روزی که ز عاشقان حسابم کردی

دانم به ره وصال تو باید سوخت

من سوخته ام چرا جوابم کردی

از بس بنشستم و ندیدم رویت

از غصه و غم در اضطرابم کردی

رستم ز هزار رنج و محنت اما

با نیم نگه خانه خرابم کردی

می گفت طریقتی ز پیمانه ی عشق

نوشانی اگر تو ، کامیابم کردی


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها : کردی

صدای نسیم

به گوش جان رسدم باز نغمه های نسیم

ترانه های خوش و صوت دلربای نسیم

به روی گل بزند بوسه تا زند لبخند

میان باغ هزاران گل از صدای نسیم

به کوچه های طرب ساز برکشد آواز

که غنچه بشکفد از ساز و از نوای نسیم

گل از نوازش او از حجاب بیرون شد

نهاد لعل لب خویش را به پای نسیم

به وجد آمد و با ناز خودنمایی کرد

گهی به بلبل شوریده گه برای نسیم

به گل بگفت دم صبح جلوه ی حسنت

بود ز بوسه و لطف و هم از عطای نسیم

طریقتی بگشا چشم دل که تا بینی

عیان ز چهره ی هر برگ گل صفای نسیم


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها : نسیم ,صدای نسیم

نوای نبض باران

نوای نبض باران برده از کف حالیا هوشم

چو آهنگی ز جانان می رسد هر لحظه بر گوشم

نوای نبض باران بر دل افروزد شرار عشق

ندانم از چه یارب من چنین آرام و خاموشم

نوای نبض باران بانگ بیداری و هشیاری ست

چرا از این نوای خوش به خود نایم نه بخروشم

نوای نبض باران کی کند بر دل اثر یارب ؟

عنایت کن سبک گردد ز بار معصیت دوشم

نوای نبض باران باغ و بستان را کند بیدار

ندانم کی شود بیدار این قلب سیه پوشم

تلاشم روز و شب از بهر این دنیاست می دانم

برای خانه عقبی چرا یک دم نمی کوشم ؟

اگر لطفت مرا شامل شود ای خالق هستی

شرار عشق تو آرد بسان دیگ در جوشم

نوای نبض باران کی طریقت را کند بیدار

که جام از دست جانان گیرم و از شوق وی نوشم


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها : نوای ,باران ,بیدار

برون آی

به غیر دیدنت ای گل مرا بهاری نیست

میان گلشن جان جز تو گلعذاری نیست

به لوح دل فتد ار نقش روی زیبایت

ز دیده ریزد اگر اشک اختیاری نیست

به هر کجا که درآیی شود بهار ای گل

بدون طلعت گلگونه ات بهاری نیست

اگر نشسته و هر لحظه انتظار کشم

چو غیر آتش عشقت به دل شراری نیست

به هرکجا که تو باشی بهشت عدن آنجاست

مرا دگر به جنان و جحیم کاری نیست

گل امید برون آی و لب ز هم بگشای

تو آگهی که مرا جز تو غمگساری نیست

شود ز دست تو بویم گلی ز گلشن عشق ؟

بیا که با تو مرا غیر از این قراری نیست

شب وصال دهد جان طریقتی ای دوست

اگر برای تو این مردن افتخاری نیست


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها : بهاری نیست

تا کی در انتظار

ای گلعذار بی تو کجا سر زند بهار

گل می شود به یمن وجود تو آشکار

هرجا که نیست پرتو حسنت ، بهار نیست

با جلوه جمال تو جانا شود بهار

بلبل ترانه خوان شده از اشتیاق تو

جان را ز عشق بلبل شیدا کند نثار

هر گل که با نسیم سحر چهره بر فروخت

با نام تو گشود لب خویش با هزار

بر جسم این جهان تو ببخشیده ای حیات

تو آیت بهاری و آیات کردگار

لوح و قلم در عالم هستی به دست توست

ارض و سما بود ز وجود تو بی قرار

مسرور با تبسم خود کن دل مرا

تا کی به ره نشینم و تا کی در انتظار

بی باده مست گشته ز عشقت طریقتی

حیران بود ز نقش گل و پنجه ی نگار


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها : بهار

بهار ...

بهار سر زد و لبخند می زند گل ناز

به روی بلبل شوریده  با هزاران ناز

گشوده بال و پر ا هم در آسمان خیال

کند به سوی گلستان ز عشق گل پرواز

چه نغمه ها که برآرد ز سینه مرغ چمن

شوند جمله دلدادگان بر او دمساز

میان عاشق و معشوق رمز و رازی هست

که بر کشد ز دل از شوق روی گل آواز

دمی که دفتر گل باز می شود به نسیم

به چشم دل نظری کن به روی پرده ی راز

جمال یار ببینی عیان به چهره ی گل

چه خوش بود که گشایی زبان به راز و نیاز

بزن تو بوسه که تا گل زند به تو لبخند

به جاست حاجت خود را کنی بر او ابراز

طریقتی ببرد سجده زیر سایه ی گل

که یار کرده به رخسار گل چنین اعجاز


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها :