با اشک مژه شویم خاک در میخانه

تا از کفت ای ساقی نوشم دوسه پیمانه

ساقی تو ز جا برخیز ، می آر و به جانم ریز

تا آنکه کشم از دل من نعره ی مستانه

کن بی خبر از خویشم هر لحظه نیندیشم

فارغ شوم از رنج و از اینهمه افسانه

دلباخته ی اویم جز یار نمی جویم

نه بیم رود از شیخ ، نه طعنه ی بیگانه

خط ره جانان را هر کس نتوان پیمود

جز آنکه فدا سازد جان در ره جانانه

در محفل رندان یک هشیار نمی بینم

افتاده به پای خم ، یکسر همه دیوانه

از پیر طریقت می ، باید به ادب گیرم

تا آنکه بیابم من آن گوهر یکدانه


ندای طریقت منبع : ندای طریقت
برچسب ها : آنکه